آریاآریا، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

نی نی خوشگله

به دنیا اومدن پسر یکی یدونم

1393/1/8 14:58
نویسنده : مامانی
886 بازدید
اشتراک گذاری

اریا جونم میخوام روز به دنیا اومدنتو بگم.

فدات شم روز جمعه که قرار بود برا عمل برم.شبش نه بابایی نه من نه مامان جون نه مادر جون اینا نتونستیم بخوابیم.صبح هم قرار بود ساعت ۶:۳۰بیمارستان باشیم.ساعت ۶منو بابایی و مامان جونو بابا حونو اقا جونو مادر جونو دایی جونو عمو جونو عمه جونو خالم با پسر خالم رفتیم بیمارستان که حراست بیمارستان گفت دیگه کسی تو خونتون نمونده که نیان ما هم به شوخی گفتیم تو راهن دارن میان.بابایی رفت پذیرش و حسابداری.منم با مامانجونو مادر جونو خالم رفتیم بالا.کسیرو راه ندادن فقط مامان جون اومد.گفتن بشین تا نوبت بشه.بعد دیدم دکترم زنگ زد که نگینو چرا نمیفرستین بیاد که پرستاره به دروغ گفت که دیر اومده میخوایم حاظرش کنیم الان.به من گفتن زود باش.لباسمو با مامان جون عوض کردیم.بعد گفتن رو تخت دراز بکش.پرستاره اینقدر حول کرده بود وفتی خواست سرم بزنه یه عالمه از رگم خون اومد.بعد یه خانمه اومد برام سوند گذاشت با عجله تو اون وضع رفتیم سمت اتاق عمل.دکترم که منو دید گفت نگین چرا دیر کردی گفتم دروغ بهتون گفتن من خیلی وقته اومدم.خلاصه رو تخت  دراز کشیدم.یه اقایی اومد که برام امپول بزنه.اونجا هم پرسیدن که فامیل نیستی با شوهرت یکی دیگه که میدونست من با بابایی همشهری نیستم میخندید گفت که اینا همشهری نیستن.منو بلند کردن گفنن نترس بعد امپولو زدنو خوابوندنم.بعد که شروع کردن دردم اومد گفتم من درد دارم.یه اقایی تو سرمم یه چی زدو دیگه هیچی نفهمیدم.وقتی بیدار شدم هنوز اونجا بودمو صدای گریه تو میومد منم داشتم گریه میکردم.از دکتر پرسیم پسرم سالمه گفت اره.بعد منو بردن بیرون بابایی اینا اونجا وایستاده بودن.بعد که منو بردن اتاق با کمک بابایی گذاشتنم رو تخت.اصلا اون لحظه حالم خوب نبود.هی میگفتم پسرمو بیارید.بعد چند دقیقه تو یه تخت کوچولو اوردنت زتدگیم یه پسر کوچولو عین عمو سینا.بعد پرستاره اومد کمک کرد که شیرت بدم همون لحظه سینمو گرفتی ولی چیزی نمیومد.بعد خوابت برد.دیگه بعد اون نمیتونستی سینمو بگیری گریه میکردی.تا صبح پرستارا میومدن سر میزدن.منم به زور میتونستم تکون بخورم.بابایی هم تا ظهر همون روز تورو ندیده بود گفته بودن تا وقت ملاقات باید صبر کنی.ساعت ۲وقتی درارو باز کردن زود اومد تو اتاقو بوست میکرد.برا منم بابایی یه قاب که توش گل نقره بود هدیه داد.اخه گفته بودم گل طبیعی خراب میشه ولی این برام میمونه.بعد همه اومدن برا دیدنمون.دیگه تو اتاق جا نبود.از صبح که مامان

پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)